قایق سهراب...
افسوس ...صبح آمد و ما خواب مانده ایم
چون نغمه در کشاکش مضراب مانده ایم
با اینکه قرنهاست بدون حضور عشق
در سایه ی خشونت و ارعاب مانده ایم؛
از کوچه باغ شعر کسی "منزوی "نشد
چشم انتظار یک غزل ناب مانده ایم
زخم تگرگ شاخه پر بار را شکست
لعنت به ما که ریشه و سیراب مانده ایم
نیلوفرانه سوی عدم راه رفته ایم
ساکت درون شهوت مرداب مانده ایم
با دستهای خسته و کوتاه ...سالهاست
در آرزوی چیدن مهتاب مانده ایم
آنجا کسی که دل به سفر بست ؛ رفت و ما
اینجا به فکر قایق سهراب مانده ایم
گل یا پوچ ...
اگر چه صاعقه ی عشق ؛ ناگهانی بود
حلولِ شعر در آتش ، جنونِ آنی بود
نسیم آمدنش بوی مهربانی داشت
تمام شهر پر از شور میزبانی بود
به پشتوانه ی "ارژنگ" ادعا می کرد
تمام نقش و نگارَش شکوهِ" مانی " بود
...
کنار منطقه ای سیم خاردار ، اما
غم درون غزل واره اش جهانی بود
میان ماندن و رفتن ... قمار" گل یا پوچ "
امید پوچ دلش " کاشکی بمانی " بود
حریم خانه ی تک بعدی اش در این بازی ...
پر از طلسم و تبانی ، دروغ و فانی بود
طلسم ریخت ، گل زندگانی اش پژمرد
کسی که سوخت دریغا ! " رضا کیانی " بود
شیر یا خط
داخل بیشه ی دلت روزی ، مثل شیری دلیر می افتم
شیر یا خط ؟ به روی قلبِ من ، خط کشیدی که شیر می افتم
دورتر از نگاه خورشید و، فارغ از این چگالی موهوم
آسمانی ستاره بارانم، شب به پای کویر می افتم
باز مانند نام آزادی ؛ مثل ته مانده ی غذایی سرد
نیمه شب از گرسنگی یا د ِ ، مردمان فقیر می افتم
از تنشهای زندگی اینجا ؛ له شدم ، در درون ِ قلک عشق
شده ام سکه ای کج و کوله ، دست من نیست ... دیر می افتم
لبه ی پرتگاه تنهایی ؛ - آرزو داشتم : بگویی نه ! –
منتظر ایستادم و گفتم : تو بگویی بمیر ... می افتم
...
جوخه آماده ی هدف گیری ، با صدای " گلن - گِدن " ، از پا
وقتی از چشم دوست افتادم ، قبل شلیک تیر ؛ می افتم
گرم ضبط نمایش عمرم ... در هجوم ِ تراژدی ها یش
یاد " مکبث " و صحنه هایی از ؛ قصه ی " شاه لیر " می افتم
سالهای گذشته ، عکس تو ؛ دوربین و تبسمی کوتاه
خارج از کادر، خوب می دانم... چند سالی است پیر می افتم
وقت سفر
وقت سفر رسید ، برو ! بی خیال من
حس کن خوش است بی تو در این شهر حالِ من
بردار ، این غرور کذایی برای تو
زخم زبان ،سکوت، غم و عشق مالِ من
تقویم ها دروغ نگفتند ، بی گمان
تمکین نکرد فصل دلت از روال من
پاییز ساز و کار بهار مرا شکست
تلفیق برف و بهمن و یخ بود سال من
...
با "بودنم" اگرچه به هم ریخت " نقشه " ات
تکمیل می شود پازِلت ، با " زوال " من
در " ایکس و ایگرگی"غلط از زندگی ، دریغ
گم شد درون " نقشه " ی هستی شمالِ من
بالا که برد ، ریخت دلم جامِ مرگ را
تبدیل شد به نقره طلایِ مدال ِ من
...
پرواز فکر مبتذلی بود ... این من و
این شانه ای که خسته شد از حملِ بال من
خوش بگذرد ، نمان که زمینگیر می شوی
عزت زیاد ... هم سفرِ بی خیال من
ترم عشق
تو هم انگار مثلِ من غریب و نابلد بودی
که در پس کوچه های شهر، دنبال جسد بودی
دلم می خواست احساسات خود را دفن میکردی
اگر در حسرت جایی که قلبت می تپد بودی
میان خشم و نفرت له شدم از ضربه ها وقتی
که دیدم بی رمق با جرمِ من زیر لگد بودی
شکنجه ،زخم بستر ، شستشوی ذهن ... می فهمم
که ناچار از دعای" کاش دستش بشکند " بودی
درون انفرادی ، بی خیال از بازجو هایم
مزخرف می نوشتم : خوبِ من ... ای کاش بد بودی
به یادت می شمردم سالهای رفته را ... یک ... دو ...
ولی تو سال اِن (n) از دوره ی حبس ابد بودی
خودت تفسیر کن اندیشه ام را مثل دورانی
که چون من پیرو افکار گنگ و مستند بودی
خدا را پاس می کردم میان کوهی از واحد
دلت خوش بود در پایان ترم عشق رد بودی ...
بد بیاری
با تنی زخم خورده و غمگین ، دلم امیدوار یاری بود
دست دردست خسته ام بگذار،آنچه رخ داد بد بیاری بود
شیشه ی عمر من شکست آن دم که دلت مثل سنگ شد ؛ وقتی
اشک من بی حضور دستانت روز و شب مثل سیل جاری بود
انتخابی که نیست اما کاش ؛ زندگی طرز دیگری هم داشت
دل نمی بستم این چنین شاید ؛ عشق اگر روزی اختیاری بود
...
بی تعارف ... به من چه آورده غیر از این خاطرات وا رفته
آنچه را نام عشق دادیم و ، حاصلش گریه بود و زاری بود
مثل"گلهای خشک " یا مثل " بی تو هرگز" که حک شده بر چوب...
باد کرده به روی دستانم هر چه از دوست یادگاری بود
کاش در مدرسه به جای حساب ، یک نفر بود کاش می فهماند
عاشقی مفت هم نمی ارزد ، تا محبت سیاه کاری بود
تف بر این روزهای تکراری ، هفته و ماه ... ماه من افسوس
سال ها یم تناوب درد و ، زخم خوردن و بردباری بود
عذاب
غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم
که وانمود کنم از علایقم دورم
عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی
میان این همه آدم که کرده محصورم
شکست می خورد از من همیشه عقل اما
به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد زورم
...
اگر چه حال و هوایم همیشه بارانی
و از ارائه ی اشعار شاد معذورم
ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری
از این که چشم به راهت نشسته مسرورم
و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را
قبول کن دل پر آرزو و مغرورم
بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من
برای توست اگر گل شکفت بر گورم
...
عجب حکایت تلخی شده است دل کندن
سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم
فریاد
این روزها بگو چه شده ؟ فارغ از منی
فریاد از تو ای دل بی روح و آهنی
مانند بغض حبس شدی در گلو ؛ ولی
شعر منی و حرف دلم را نمی زنی
چیزی بگو که بشکند این بغض ، لعنتی
وقتی صلاح حال خودت نیست الکنی؟
درد من است آنچه یدک می کشی ؛ تو نیز
میراث دار خشکیِِ باغی سترونی
من حرص می خورم که تو را با خبر کنم
اما تو بی خیالی و مشکوک می زنی
با این وجود ، دل نگرانم - خدا به دور –
انصاف نیست مثل من ساده بشکنی
..
عمرم گذشت ، پیر شدم ، بی تو هیچ چیز
ارزش نداشت در نظرم قدر ارزنی
اما امید داشتم از پشت سر به من ؛
روزی به عشق نیم نگاهی بیفکنی
نظرات ()

