قایق سهراب...


افسوس ...صبح آمد و ما خواب مانده ایم
چون نغمه در کشاکش مضراب مانده ایم
با اینکه قرنهاست بدون حضور عشق
در سایه ی خشونت و ارعاب مانده ایم؛
از کوچه باغ شعر کسی "منزوی "نشد
چشم انتظار یک غزل ناب مانده ایم
زخم تگرگ شاخه پر بار را شکست
لعنت به ما که ریشه و سیراب مانده ایم
نیلوفرانه سوی عدم راه رفته ایم
ساکت درون شهوت مرداب مانده ایم
با دستهای خسته و کوتاه ...سالهاست
در آرزوی چیدن مهتاب مانده ایم
آنجا کسی که دل به سفر بست ؛ رفت و ما
اینجا به فکر قایق سهراب مانده ایم

رضا کیانی ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

گل یا پوچ ...

اگر چه صاعقه ی عشق ؛ ناگهانی بود

حلولِ شعر در آتش ، جنونِ آنی بود

 

نسیم آمدنش بوی مهربانی داشت

تمام شهر پر از شور میزبانی بود

 

به پشتوانه ی "ارژنگ" ادعا می کرد

تمام نقش و نگارَش  شکوهِ" مانی " بود

...

کنار منطقه ای سیم خاردار ، اما

غم درون غزل واره اش جهانی بود

 

میان ماندن و رفتن ... قمار" گل یا پوچ "

امید پوچ دلش  " کاشکی بمانی " بود

 

حریم خانه ی تک بعدی اش در این بازی ...

پر از طلسم و تبانی ، دروغ و فانی بود

 

طلسم ریخت ، گل زندگانی اش پژمرد

کسی که سوخت دریغا ! " رضا کیانی " بود

رضا کیانی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠

شیر یا خط

داخل بیشه ی دلت  روزی ، مثل شیری دلیر می افتم

شیر یا خط ؟ به روی قلبِ من ، خط کشیدی که شیر می افتم

دورتر از نگاه خورشید و، فارغ از این چگالی موهوم

آسمانی ستاره بارانم، شب به پای کویر می افتم

باز مانند نام آزادی ؛ مثل ته مانده ی غذایی سرد

نیمه شب از گرسنگی یا د ِ ، مردمان فقیر می افتم

از تنشهای زندگی اینجا ؛ له شدم ، در درون ِ قلک عشق

شده ام سکه ای کج و کوله ، دست من نیست ... دیر می افتم

لبه ی پرتگاه تنهایی ؛ - آرزو داشتم : بگویی نه ! –

منتظر ایستادم و گفتم : تو بگویی بمیر ... می افتم

...

جوخه آماده ی هدف گیری ، با صدای " گلن  - گِدن " ، از پا

وقتی از چشم دوست افتادم ، قبل شلیک تیر ؛ می افتم

گرم ضبط نمایش عمرم ... در هجوم ِ تراژدی ها یش

یاد " مکبث " و صحنه هایی از ؛ قصه ی " شاه لیر " می افتم

سالهای گذشته ، عکس تو ؛ دوربین و تبسمی کوتاه

خارج از کادر، خوب می دانم... چند سالی است پیر می افتم

 

رضا کیانی ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠

وقت سفر

وقت سفر رسید ، برو ! بی خیال من

حس کن  خوش است بی تو در این شهر حالِ من

بردار ، این غرور کذایی برای تو

زخم زبان ،سکوت، غم و عشق مالِ من

تقویم ها دروغ نگفتند ، بی گمان

تمکین نکرد فصل دلت از روال من

پاییز  ساز و کار  بهار مرا شکست

تلفیق برف و بهمن و یخ بود سال من

...

با "بودنم" اگرچه به هم ریخت " نقشه " ات

تکمیل می شود پازِلت ، با " زوال " من

در " ایکس  و ایگرگی"غلط از زندگی ، دریغ

گم شد درون " نقشه " ی هستی  شمالِ من

بالا که برد ، ریخت  دلم  جامِ مرگ را

تبدیل شد به نقره طلایِ مدال ِ من

...

پرواز فکر مبتذلی بود ... این من و

این شانه ای که خسته شد از حملِ بال من

خوش بگذرد ، نمان که زمینگیر می شوی

عزت زیاد  ... هم سفرِ بی خیال من

رضا کیانی ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠

ترم عشق

تو هم انگار مثلِ من غریب و نابلد بودی
که در پس کوچه های شهر، دنبال جسد بودی
دلم می خواست احساسات خود را دفن میکردی
اگر در حسرت جایی که  قلبت می تپد بودی
میان خشم و نفرت له شدم از ضربه ها وقتی
که دیدم بی رمق با جرمِ من زیر لگد بودی
شکنجه ،زخم بستر ، شستشوی ذهن ... می فهمم
که ناچار از دعای" کاش دستش بشکند " بودی
درون انفرادی ، بی خیال  از بازجو هایم
مزخرف می نوشتم : خوبِ من ... ای کاش بد بودی
به یادت می شمردم سالهای رفته را ... یک ... دو ...
ولی تو سال اِن (n) از دوره ی حبس ابد بودی
خودت تفسیر کن اندیشه ام را مثل دورانی
که چون من پیرو افکار گنگ و مستند بودی
خدا را پاس می کردم میان کوهی از واحد
دلت خوش بود در پایان ترم عشق رد بودی .
..

رضا کیانی ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠

بد بیاری

با تنی زخم خورده و غمگین ، دلم امیدوار یاری بود

دست دردست خسته ام بگذار،آنچه رخ داد بد بیاری بود

شیشه ی عمر من شکست آن دم که دلت مثل سنگ شد ؛ وقتی

اشک من بی حضور دستانت  روز و شب مثل سیل جاری بود

انتخابی که نیست اما کاش ؛ زندگی طرز دیگری هم داشت

دل نمی بستم این چنین شاید ؛ عشق اگر روزی اختیاری بود

...

بی تعارف ... به من چه آورده  غیر از این خاطرات وا رفته

آنچه را نام عشق دادیم و ، حاصلش گریه بود و زاری بود

 

مثل"گلهای خشک " یا مثل " بی تو هرگز" که حک شده بر چوب...

باد کرده به روی دستانم هر چه از دوست  یادگاری بود

 

کاش در مدرسه به جای حساب ، یک نفر بود کاش می فهماند

عاشقی مفت هم نمی ارزد ، تا محبت سیاه کاری بود

 

تف بر این روزهای تکراری ، هفته و ماه ... ماه من  افسوس

سال ها یم تناوب درد و ، زخم خوردن و  بردباری بود

 

رضا کیانی ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

عذاب

غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم
که  وانمود  کنم از علایقم  دورم
عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی
میان این همه آدم که کرده محصورم
شکست می خورد از من همیشه عقل اما
به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد  زورم
...
اگر چه  حال و هوایم همیشه بارانی
و  از ارائه ی اشعار شاد معذورم
ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری
از این که چشم به راهت نشسته مسرورم
و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را
قبول کن دل پر  آرزو  و مغرورم
بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من
برای توست اگر گل شکفت بر گورم
 ...
عجب حکایت تلخی شده است دل کندن
سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم

رضا کیانی ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

فریاد

این روزها بگو چه شده ؟ فارغ از منی
فریاد از تو ای دل بی روح و آهنی
مانند بغض حبس شدی در گلو ؛ ولی
شعر منی و حرف دلم را نمی زنی
چیزی بگو که بشکند این بغض ، لعنتی
وقتی صلاح حال خودت نیست الکنی؟

درد من است آنچه یدک می کشی ؛ تو نیز
میراث دار خشکیِِ باغی  سترونی
من حرص می خورم که تو را با خبر کنم
اما تو بی خیالی و مشکوک می زنی
با این وجود ، دل نگرانم  - خدا به دور –
انصاف نیست مثل من ساده بشکنی
..
عمرم گذشت ، پیر شدم ، بی تو هیچ چیز
ارزش نداشت در نظرم قدر ارزنی
اما امید داشتم از پشت سر به من ؛
روزی به عشق  نیم نگاهی بیفکنی

 

رضا کیانی ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
← صفحه بعد