آخرین غزلم " تبریز " - 91/08/25

هرگز نخواهد بود رویایی و شورانگیز

گیرم که شعری خوانده باشی در شب پاییز

انگار بی من بودن عادت شد برای تو

تا خاطرات خوبمان را بشمری نا چیز

ای بی تفاوت ، بی خیال عشق ، می فهمم

پیش منی و می کنی از دیدنم پرهیز

لذت ندارد خواندن شعر از زبان من

وقتی که هستم از غم و درد و غزل لبریز

...

بی سرپناه و بی کسم ! تقصیر باران نیست

افتان و خیزانم اگر در کوچه های لیز

شاید نمی دانی ولی مردی به یادت هست

در بین سرما و سکوت موهن تبریز

من با صدای برگهای خشک می خوابم

شاید به خوابم آمدی ،گفتی " رضا " برخیز ... 

/ 0 نظر / 11 بازدید