فریاد

این روزها بگو چه شده ؟ فارغ از منی
فریاد از تو ای دل بی روح و آهنی
مانند بغض حبس شدی در گلو ؛ ولی
شعر منی و حرف دلم را نمی زنی
چیزی بگو که بشکند این بغض ، لعنتی
وقتی صلاح حال خودت نیست الکنی؟

درد من است آنچه یدک می کشی ؛ تو نیز
میراث دار خشکیِِ باغی  سترونی
من حرص می خورم که تو را با خبر کنم
اما تو بی خیالی و مشکوک می زنی
با این وجود ، دل نگرانم  - خدا به دور –
انصاف نیست مثل من ساده بشکنی
..
عمرم گذشت ، پیر شدم ، بی تو هیچ چیز
ارزش نداشت در نظرم قدر ارزنی
اما امید داشتم از پشت سر به من ؛
روزی به عشق  نیم نگاهی بیفکنی

 

/ 4 نظر / 14 بازدید

بسیار لذت بردم.خیلی زیبا بود[گل]

سید علیرضا رئیسی

با می به کنار جوی می‌باید بود وز غصه کناره‌جوی می‌باید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه‌روی می‌باید بود سلام به شما استاد بزرگوار جناب آقای مهندس کیانی عزیز از شما دعوت میکنم که به وبلاگم تشریف آورده و نظر خود را نسبت به اشعار جدیدم بیان فرمائید . ارادتمند شما سید علیرضا رئیسی

عروس مرگ

سلام آقا رضا بازم خبر ندادی اما خودم سرزده اومدم [چشمک] چقد قشنگ بود این غزلت [قلب][قلب][قلب] واقعا لذت بردم از این واژه های ناب [دست][دست][دست] لحظه هات غزل بارون و لبت همیشه خندون [گل][گل][گل]

ارزه گر

سلام شعرهای خوبی خوندم! من از زبان ساده و امروزی خوشم میاد که شعر ای شما این دو ویژگی رو داراست!