عذاب

غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم
که  وانمود  کنم از علایقم  دورم
عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی
میان این همه آدم که کرده محصورم
شکست می خورد از من همیشه عقل اما
به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد  زورم
...
اگر چه  حال و هوایم همیشه بارانی
و  از ارائه ی اشعار شاد معذورم
ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری
از این که چشم به راهت نشسته مسرورم
و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را
قبول کن دل پر  آرزو  و مغرورم
بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من
برای توست اگر گل شکفت بر گورم
 ...
عجب حکایت تلخی شده است دل کندن
سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم

/ 5 نظر / 8 بازدید
مستانه

سلام لذت بردم از اشعارتون و خوش بحال شاعرا که این طبع رو دارن و احساسشون رو بیان میکنن با اجازتون لینکتون کردم اشعارتون به دل میشنه [گل]

صاحب درخور

سلام سلام جناب کیان غزل واژه ها را نیلوفرانه به دور احساست طواف میدهی و آنها را به اوج آسمان میکشانی بسیار لذت بردم از دو غزل جدیدتان آفرین

آذر

درود بر رضای نازنین غزلی زیبا با احساس قابل لمس بود پیروز باشید وسبز [گل][گل][گل][گل]

م. شیدا

آقا رضا توی سایت شعر نو با خوندن شعر آقای نژاد هاشمی ناخودآگاه بیت اول غزلتون رو زمزمه کردم و با اجازتون برای سید هم نقل قول کردم غزل زیبایی است مهربان[گل]

فاطمه یزدان پور

سلام عالی بود.مثل همیشه