چیزی نشد عاید بغیر از آه و افسوسم
از سرنوشت مبهم وتقدیر منحوسم

مانند آذربایجانم ؛ خسته و تنها
در معرض توپ و تفنگ لشگر روسم

دلواپس آینده ام اما بدون تو 
از بازگشت روزهای خوب مأیوسم
...
با چشمهایی یخ زده از شعله ای کم سو 
دلسرد و گرمِ رقص پاتیناژ فانوسم

تبریز در فصل زمستان سرد و بی روح است
وقتی نباشی در سکوت شهر می پوسم

دیوار زخمی ؛ قاب چوبی ؛ میخ ؛ من ؛ هر شب 
عکسی خیالی را درون قاب می بوسم

راهی نمانده ... مرگ ! باور کردنش سخت است
شاید بریزم در غذای این غزل گو " سم "

/ 0 نظر / 32 بازدید